یه حرفایی همیشه هست

برو ای یار که ترک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
ساده دل من که قسمهای تو باور کردم
.
.
.
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار
گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392 ساعت 18:51 توسط nikita|

آه ، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق
که تو خود را نگری ...
مانده نومید ز هر گونه دفاع 
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی 
چه نشستی غافل؟ 
کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی!
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392 ساعت 18:50 توسط nikita|

درد اگر سینه شکافد...نفسی بانگ مزن...
درد خود را به دل چاه مگو...!
استخوان تو اگر آب کند آتش غم...
آب شو...آه مگو...!
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392 ساعت 18:49 توسط nikita|

دوباره از نو...شاه سیاه رو به روی شاه سفید...وزیر دارد...وزیر ندارم...رخ دارد...رخ ندارم...سرباز دارد...سرباز ندارم...فیل دارد...فیل ندارم...!
پوزخند می زنم و زمزمه می کنم...

من بی سلاح و تو قد یه لشکری...!
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392 ساعت 18:48 توسط nikita|

ﺑﻪ ﺳﺮﺁﺳﺘﯿﻦ ﭘﺎﺭﻩ ﯼ ﮐﺎﺭﮔﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ را ﻣﯽ ﭼﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ، ﺍﺭﺑﺎﺏ... ﻧﺨﻨﺪ! ﺑﻪ ﭘﺴﺮﮐﯽ ﮐﻪ ﺁﺩﺍﻣﺲ ﻣﯽ ﻓﺮﻭﺷﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ آﺩﺍﻣﺴﻬﺎﯾﺶ ﻧﻤﯽ ﺧﺮﯼ. ﻧﺨﻨﺪ! ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﻌﻄﻠﺖ ﮐﻨﺪ. ﻧﺨﻨﺪ! ﺑﻪ ﺩﺑﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻭ ﻋﯿﻨﮑﺶ ﮔﭽﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﯾﻘﻪ ﯼ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﺶﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ... ﻧﺨﻨﺪ! ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﭘﺪﺭﺕ،ﺑﻪ ﺟﺎﺭﻭﮐﺮﺩﻥ ﻣﺎﺩﺭﺕ،ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻫﺮﺻﺒﺢ ﻧﺎﻥ ﺳﻨﮕﮏ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ،ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﯼ ﭼﺎﻕ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ،ﺑﻪ ﺭﻓﺘﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺮﻣﺎﯼ ﺗﯿﺮﻣﺎﻩ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺍﺭﺩ،ﺑﻪﭘﻠﯿﺴﯽ ﮐﻪ ﺳﺮﭼﻬﺎﺭﺭﺍﻩ ﺑﺎ ﮐﻼﻩ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ،ﺑﻪ ﻣﺠﺮﯼ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺭﺍﺩﯾﻮ،ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪﺭﻭﯼ ﭼﻬﺎﺭﭘﺎﯾﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺗﺎ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﯼ ﮐﻨﺘﻮﺭﺑﺮﻗﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ،ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻗﺎﻟﯽ ﭘﻨﺞ ﻣﺘﺮﯼﺭﻭﯼ ﮐﻮﻟﺶ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪﻫﺎ ﺟﺎﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ،ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭﯾﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﺟﻨﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﯼﻣﯿﺰﺕ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ،ﺑﻪ ﭘﺎﺭﮔﯽ ﺭﯾﺰ ﺟﻮﺭﺍﺏ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﻣﺠﻠﺴﯽ،ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻮﺩﻥ ﭼﺎﺩﺭ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺩﺭﺧﯿﺎﺑﺎﻥ،ﺑﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺗﻪ ﺻﻒ ﻧﺎﻧﻮﺍﯾﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ،ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺷﻠﻮﻍ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﭘﻨﭽﺮﺷﺪﻩ،ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﯼ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺳﻼﻡ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ،ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﺩﺍﻣﺲ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ،ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﯿﻔﯽ ﺑﺮﺩﻭﺵ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﻧﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﯽﭼﻨﺪﮐﯿﺴﻪ ﻣﯿﻮﻩ ﻭ ﺳﺒﺰﯼ،ﺑﻪ ﻫﻮﻝ ﺷﺪﻥ ﻫﻤﮑﻼﺳﯽ ﺍﺕ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ،ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼﭘﺮﮐﻨﯽ،ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻟﻔﻈﯽ باﺯﯾﮕﺮ ﻧﻤﺎﯾﺸﯽﻧﺨﻨﺪ ...
ﻧﺨﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﺭﺯﺷﺶ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﺮﺩﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎﯼ نا به جای ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﺨﻨﺪﯼ!ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﭘﺮﺩﺭﺩﺳﺮﯼﺩﺍﺭﻧﺪ! آدم هایی ﮐﻪ ﻫﺮﮐﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻭﻫﻤﻪ ﮐﺴﻨﺪ!ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺭﻭﺯﯾﺸﺎﻥﺗﻘﻼ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ،ﺑﺎﺭ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ،ﺑﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ،ﮐﻬﻨﻪ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﻨﺪ،ﺟﺎﺭ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ،ﺳﺮﻣﺎ ﻭ ﮔﺮﻣﺎ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ،ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ ...ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ، ﺩﻭ ﺩﻝ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛
ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﻭ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﺩ ﻭ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﺍﺳﺖ
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392 ساعت 18:47 توسط nikita|

اگه بدونی از این خونه می رم چی؟
اگه بدونی من از غصه پیرم چی؟
اگه بدونی عکساتو بغل کردم
اگه بدونی من دارم میمیرم چی؟



این روزا...هزاران بار این آهنگ رو گوش می دم.دانلودش کنین قشنگه...آهنگ اگه بدونی از علیرضا طلیسچی...!
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392 ساعت 18:45 توسط nikita|

به چه میخندی تو؟
به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟
به چه میخندی تو؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه میخندی تو؟
به دل ساده من میخندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟
خنده دار است....
بخند....!!!!!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392 ساعت 18:44 توسط nikita|

به چه می خندی تو؟
به نگاهم که مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت...
که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
خنده دار است، بخند!!!

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392 ساعت 14:9 توسط nikita|

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...
تظاهر به بی تفاوتی،
تظاهر به بی خیـــــالی،
به شادی،
به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...
اما . . .
چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1392 ساعت 23:42 توسط nikita|

افسوس به خاطر تمام لحظه هایی که می توانستی “مرهمم” باشی نه “دردم” …

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1392 ساعت 22:41 توسط nikita|


آخرين مطالب
» برو ای یار
» آه
» آه مگو!
» شطرنج
» نخند
» عليرضا طليسچي
» بخند...!!!!!
» بخند!!!!
» تظاهر
» افسوس

Design By : RoozGozar.com